![]() |
|
گل همیشه بهارم خدا کند که بیایی
عید تو شد محفل ما بی تو صفا ندارد اين شب ميلاد تو يا صبح تمناي ماست اين نفس مرغ سحر يا خبر آشناست اين اثر ناله ما يا همه لطف شماست مژده وصل تو دهد پيک نسيم صبا عطر مدينه رسد از سامره با ياد تو خنده به لب بيت و حرم شادي ميلاد تو اي پسر فاطمه طاووس بهشت برين نام تو اميد همه مردم روي زمين گريه شوق و دل هجران زده ما ببين عيد تو شد محفل ما بي تو ندارد صفا جان عطش خورده به صحراي بلا مانده است نوح تويي کشتي طوفان زده وامانده است عشق تويي اين دل سر گشته کجا مانده است تا به اجابت برسد حسرت دست دعا
اللهم عجل لولیک الفرج یا مهدی ادرکنی
غروب آدینه که می آید و تو نمی آیی، دلمان به فراخنای تمام عالم می گیرد. ابر گریه فضای خانه قلبمان را بارانی می کند و بغضی بی انتها گلویمان را می فشارد. سر بر شوره زار بی کسی دل می نهیم و زار زار نیامدنت را اشک می ریزیم و تو را می خوانیم. تو که از جنس بارانی و شنیده ایم روزی خواهی آمد.
ایم؟ چه طرفی بسته ایم با این همه ادعا و چه خیالی در سر داریم که خود نمی دانیم و تو می دانی و چه خوب هم می دانی! داعیه دوست داشتنت را در سر داریم با این حال هر دم به خطا می رویم بی آنکه ذره ای بیندیشیم به اینکه تو زلالی و از سلاله باران و تو را با مرداب تعفن زده دل ما چه کار؟ راستی تو را با ما چکار که راحت تر از نفس کشیدن دروغ می گوییم، غیبت می کنیم، تهمت می زنیم و برای رسیدن به مقام های دنیایی از پله ریا و فریبکاری بالا می رویم و چه افتخاری هم می کنیم! مولای من کجایی که ببینی دلمان به اندازه تمام عالم گرفته است؟ کجایی که ببینی زمین از ماتم نبودنت رخت عزا پوشیده؟ چه می گویم! تو هستی و بودنت در فضا جاریست فقط دیدنت در ظرف لیاقت ما نمی گنجد، ما که عرصه را بر آسمان نیز تنگ کرده ایم، زمین را با سم گناه آلوده کرده ایم و قلبمان را خانه سیاهی و سکون! شهرمان را برای آمدنت چراغانی کرده ایم و بر در و دیوار آن گل های کاغذی زده ایم اما هر روز بیشتر از دیروز چراغی را در دل کوچک خود خاموش می کنیم. مولای من بر آستانت ایستاده ایم و تو را که برای او عزیزترینی در زمین، به شفاعت میطلبیم. هوا، هوای گرم تابستان است اما زمستان سخت تنهایی به روحمان رخنه کرده و بیداد میکند. بر آستانت ایستاده ایم و دستان سردمان را بی وقفه بر در می کوبیم، امید شفاعت داریم و چشم انتظارت هستیم. ما را که به حال خود واگذار نمی کنی؟ هوا بس ناجوانمردانه سرد است آی دمت گرم و سرت خوش باد سلامم را تو پاسخ گوی در بگشای....»
دلم برای دو چشمت بهانه می گیرد در انتظار حضورت زبانه می گیرد ز باغبان و زگل از تمام یاس ها خبر زنام تو را عاشقانه می گیرد او خواهد آمد یا صاحب الزمان یا علی
2
نوشته شده در سه شنبه ششم شهریور 1386ساعت 22:28 توسط شیلا مرادی |
یه سلام پر از انرژی تازه برای یه شروع دوباره سلــــــــــــام و کوچ می کنم ، دوباره باز می شود افق دوباره باز می شود برای من و چشمهای خیس جاده زیر پای گل زده غروب می کند و شکل تازه بهار دل برای من سکوت می کند دوباره شعر هام رنگ نو گرفته هست وشعر هام رنگ نو گرفته هست سلام یه سلام تازه تر از همیشه با رنگ قشنگ تابستون و همراه با یه تبریک بخاطر فرارسیدن ماه شعبان و پیشاپیش اعیاد این ماه رو به شما تبریک می گم خوشحالم که با شما هستم باور کنید اصلا فکر برگشتن و هم از سرم بیرون کرده بودم ولی به کمک دوست خوبم وندا وحیدی برگشتم تا با شما باشم امیدوارم که همیشه سر بلند و شاد و پیروز باشید . چقدر ساده گذشتیم از بهار شهر و از ترانه نمناک پاک بارانی شروع می کنم امشب دوباره شعرم را و رنگ عاشقی شاه بی سرانجامی ان الحسین مصباح الهدی و سفیته النجاه سلام بر برادر که یک دست نداشت دو دست نداشت و آب نداشت تبریک می گم این اعیاد بزرگ شعبانیه رو به همه دوستان بزرگوارم
2
نوشته شده در جمعه بیست و ششم مرداد 1386ساعت 12:38 توسط شیلا مرادی |
حافظ کنار عکس تو من باز نیت می کنم
رفع زحمت حافظ كنار عكس تو من باز نيت ميكنم انگار حافظ با من و من با تو صحبت ميكنم وقت قرار ما گذشت و تو نمي دانم چرا دارم به اين بد قوليت ديريست عادت ميكنم چه ارتباط ساده اي بين من و تقدير هست تقدير و ويران ميكند من هم مرمت مي كنم در اشتباهي نازنين تو فكر كردي اين چنين من دارم از چشمان زيبايت شكايت مي كنم نه مهربان من بدان بي لطف چشم عاشقت هر جاي دنيا كه روم احساس غربت مي كنم بر روي باغ شانه ات هر وقت اندوهي نشست در حمل بار غصه ات با شوق شركت ميكنم يك شادي كوچك اگر از روي بام دل گذشت هر چند اندك باشد آن را با تو قسمت ميكنم خسته شدي از شعر من زيبا اگر بد شد ببخش دلتنگ و عاشق هستم اما رفع زحمت ميكنم
از دیده کی توان رود آن کس که در دل است
هر جا کــــه می رود همه جا در مقابل است
مجنون ز حـــــــرف غیر زلیلـــــــــــی نمی برد
دیوانـــــــه در امور خود ای دوست عاقل است
مـــــــا آزموده ایم بـــــــــد و نیک روزگـــــــــــار
جـــز عشق هر چه می نگرم جمله باطل است
هــــــرکس نخوانــــــــد درس مقامات عاشقی
گـــــــر عالم زمانه بود باز جــــــــــــــاهل است
حرفهای ما هنوز ناتمام... پيش از آن که باخبر شوی لحظه ی عزيمت تو ناگزير می شود آی... ناگهان چقدر زود
2
نوشته شده در سه شنبه نوزدهم تیر 1386ساعت 15:50 توسط شیلا مرادی |
این عشق است !!!!
پسرکی از پدرش قول گرفته بود که آن روز با هم به گردش بروند و پدر هم گفته بود که آن روز به خاطر پسرش زود به خانه می آید.پسرک نگاهش به کت پدر که آویزان بود افتاد.به سمت آن رفت ودستش را در جیب کت کرد.جیب پدر پر بود از اسکناس های هزار تومانی.پسرک وسوسه شد و پولها را برداشت.و همه ی آن را به مغازه دار محل داد تا هر چه دلش می خواهد بخرد.مغازه دار که این همه پول یک جا به دستش رسیده بود پولها را برداشت و بدون دلیل خاصی،سوار اتومبیلش شد.در راه به این فکر می کرد که با این همه پول چه کند.که به یکباره با یک موتور تصادف کرد.فکر کرد که ترمز ماشینش بریده است.با اضطراب فراوان ماشینش را کناری پارک کرد و یک تاکسی گرفت. به بالای سر موتورسوار رفت .حالش خیلی بد بود.به سرعت به کمک یک عابر او را درون ماشین انداخت و خودش هم روی صندلی جلو نشست.در راه بیمارستان دائم به سمت عقب بر می گشت تا از حال موتورسوار باخبر شود.به بیمارستان رسیدند.از ترس زیاد،کرایه یادش رفت که با فریاد راننده ،دست و پای خود را گم کرد و همه ی آن پول را به راننده داد.راننده در راه پیرمردی را سوار کرد.پیرمرد از بدبختی های خود تعریف کرد تا جایی که قلب راننده را به درد آورد و راننده که فکر می کرد که شاید آن پول از راه درست به دست نیامده باشد همه ی آن پول را به پیرمرد داد.پیرمرد با تشکر فراوان از ماشین پیاده شد.پیرمرد به داروخانه رفت و با تمام آن پول برای همسرش دارو خرید.دکتری که در داروخانه بود بدون اینکه دیگران بفهمند پولها را در جیبش گذاشت.ساعت کاری تمام شد و او به سمت خانه به راه افتاد.در راه به یکباره ایست قلبی کرد و روی زمین افتاد. تمام مردم به بالای سرش رفتند و در جستجوی آدرس یا شماره تلفن به یک نامه برخورد کردند.روی نامه اینگونه نوشته شده بود: برای پسرم..... پسرم،می دانم که به تو چه قولی داده بودم ولی از صبح می ترسیدم که شاید امروز روز آخر زندگی ام باشد.به همین خاطر این نامه را نوشتم.اگر به هر دلیل امروز به خانه نرسیدم کت من روی چوب لباسی آویزان است.در جیب آن هر چه قدر بخواهی پول هست.پول ها را بردار و هر کاری می خواهی با آنها بکن.
واینجا آخر راه است یعنی تمام!!!!!!!!!؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
نه از رومم نه از زنگم همان بی رنگ بی رنگم
*********************************************************** خيلي سخته که بغض داشته باشي ، اما نخواي کسي بفهمه ... خيلي سخته که عزيزترين کست ازت بخواد فراموشش کني ... خيلي سخته که سالگرد آشنايي با عشقت رو بدون حضور خودش جشن بگيري ... خيلي سخته که روز تولدت همه بهت تبريک بگن ، جز اوني که فکر مي کني به خاطرش زنده اي ... خيلي سخته که غرورت رو به خاطر يه نفر بشکني ، بعد بفهمي دوست نداره ... خيلي سخته که همه چيزت رو به خاطر يه نفر از دست بدي ، اما اون بگه : ديگه نمي خوامت !!!
**************************************
![]() *********************************************
باز امشب چشم من را نم گرفت کوزه ام بشکست و قلبم غم گرفت می به روی جانمازم ریخت باز بغض من با این غزل همدم گرفت قامتم شد چون کمان ابروی تو این لبم باز از لب تو لب گرفت من شدم مست از نگاه چشم تو این نگاهم غصه را از سر گرفت گیسوانت پای این آهو ببست وای این جانم چرا دلبر گرفت؟؟؟ چشم خود را باز کن صیاد جان تا ببینی مرغ دل هم پر گرفت یک نظر بنگر میان عقل و عشق گوییا جنگی در آنجا در گرفت من نمی دانم چرا خالیست جام گوئیا ساقی ز ما کمتر گرفت باز با چشم و نگاه و چشمکت این دل من غصه را از سر گرفت یاد آن طاق بلند ابروان دین و دل را یک نفس از من گرفت یک شب از عشقت سرا پا سوختم شمع هم همراه من آتش گرفت رشته ی تصبیح من بگسست باز تا که شاید این گره محکم گرفت در میان شک و تردیدم هنوز که چرا جان مرا کم کم گرفت ![]() یا علی
خدانگهدار
2
نوشته شده در سه شنبه دوازدهم تیر 1386ساعت 14:30 توسط شیلا مرادی |
|
طراح قالب |